تبليغاتX
فقط برای او می نویسم

فقط برای او می نویسم

کوتاه ولی خواندنی

چه در گوش آقا گفتی؟

فکر کنم گفتی :

من هم یک روز مثل بابام فدایت می شم.

نوشته شده در جمعه 1390/10/30ساعت 22:2 توسط منتظر | |

گفت: دم اصغر فرهادی گرم ...

... بعد گرفتن کلی جایزه خرس و خروس و حیوانات طلایی دیگه ... و این دفعه گلدن گلوب +

ولی من میگم:دم شهید احمدی روشن گرم ، دانشجوها حاضرند برای ادامه ی راه او رشته خود را به مهندسی هسته ای تغییر دهند +

پی نوشت: جناب شمقدری هم به جناب فرهادی تبریک گفتند...البته بیش از این هم از ایشان انتظاری نیست...هر دم از این باغ بری می رسد+

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 13:23 توسط منتظر | |

نامزد ریاست جمهوری حزب جمهوری‌خواهان:

هر دانشمندی به برنامه هسته ای ایران کمک کند در امان نیست...+

 

آخه بدبخت...بزرگتر از تو هم نتوانسته اند غلطی بکنند...تو چه کار می خواهی بکنی؟

((مکتب ما ، مکتب شهادت است))

نوشته شده در شنبه 1390/10/24ساعت 19:19 توسط منتظر | |

اربعین ، حسینی دارد...

ولی در اربعین ، زیبب(س) ، حسین(ع) ندارد.

نوشته شده در شنبه 1390/10/24ساعت 8:6 توسط منتظر | |

۱- نماز: بهترین فیلتر شکن دنیا که خود خدا هم زیر این فیلتر شکن را امضا و مهر کرده خصوصیت مهم این فیلتر شکن این است که مانع می شود انسان با گناه کردن فیلترهایی رو بین خودش و خداش ایجاد کند … اگه باور ندارید این آیه رو بخوانید ” ان الصلاه تنهی عن فحشا و المنکر /عنکبوت/۴۴

۲- قرآن : لنگه نداره همه کسانی که متخصص هستند از این فیلتر شکن بی بدیل استفاده می کنند و جلوی کلام خدای تبارک و تعالی زانو می زنند برای استفاده از این فیلتر شکن آن را بخوانید و بفهمید و به آن عمل کنید.

۳- ولایت: این فیلتر شکن بسیار قوی عمل می کنه برای استفاده از آن باید علاوه بر اعتقاد و محبت اهل بیت علیهم السلام انسان به سلاح عمل هم مجهز باشد و اطاعت پذیری از ولایت جزء لا ینفک وجودش باشد .

نوشته شده در جمعه 1390/10/23ساعت 11:6 توسط منتظر | |

عشق من «ماضی» بود
وصل تو «مضارع»؛
اما
دریغا که من
«حال استمراری» می خاستم!+
نوشته شده در یکشنبه 1390/10/18ساعت 23:52 توسط منتظر | |

چراغ ها که روشن شد

دیدمش...چشم هاش سرخ سرخ بود

اومد طرفم گفت:دعام کردی برم کربلا...دلم خیلی می خواد برم.

گفتم:...ولی من دلم نمی خواد برم!

گفت:آخه برای چی؟

گفتم:دیگه دلی برام نمونده که بخواد بره کربلا

...همه ی دل من همون بار اول کنار ضریح آقا جا مونده...

منتظرم آقا صدایم کنه برم پیشش

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/15ساعت 17:43 توسط منتظر | |

هرگز باورم نمیشه...

اون شبی که این عکس را وسط بین الحرمین از گنبد آقا انداختم...

حالا بشه روضه ی من و باعث بارونی شدن چشمام.

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/14ساعت 18:43 توسط منتظر | |

خسته ، شکسته ، گوشه ای نشسته ام

        با یک عکس صحبت از دیار غربت می کنم

                       به یاد آخرین نگاه به صحن و سرایت

                                 دلم هر دم یاد شش گوشه می کند   

نوشته شده در دوشنبه 1390/09/14ساعت 14:30 توسط منتظر | |

قبلا در مورد شاهرخ نوشته بودم...

ولی این را هم داشته باشید.

مرور داستان زندگی او ماجرای حر در کربلا را تداعی می‌کند. تاریخ نهضت اسلامی ما بسیاری از این آزادمردان را به خود دیده است. شاهرخ ضرغام همچون «طیب» یکی از دلیر مردانی است که با پیروی از راه نورانی راه امام راحل شد و الگوی عملی بسیاری از آزادمردان روزگار ما شد.

* شاهرخ هیچ‌گاه زیربار حرف زور و ناحق نمی‌رفت

شهید «شاهرخ ضرغام» که در دی‌ماه 1328 در تهران متولد شد از همان دوران کودکی با آن جثه درشت و قوی نشان داد که خلق و خوی پهلوانان را دارد. شاهرخ هیچ‌گاه زیربار حرف زور و ناحق نمی‌رفت. دشمن ظالم و یار مظلوم بود. 12 سالگی طعم تلخ یتیمی را چشید و از آن پس با سختی روزگار را سپری کرد. در جوانی به سراغ کشتی رفت و چه خوب پله‌های ترقی را یکی پس از دیگری طی کرد.

نایب قهرمان بزرگسالان، قهرمان جوانان، دعوت به اردوی تیم ملی کشتی فرنگی، همراهی تیم ملی المپیک ایران همه اینها نشان از قدرت بدنی و شجاعت داشت، ضمن اینکه نبود راهنما نیز عاملی شد تا کسی جلودارش نباشد.

* روی سینه‌اش خالکوبی کرد: «فدایت شوم خمینی» 

زندگی شاهرخ در غفلت و گمراهی ادامه داشت تا اینکه دعای خیر مادرش باعث شد تا او همزمان با آغاز انقلاب اسلامی توبه کند و شب و روز فقط نام امام خمینی(ره) را بر زبان جاری سازد و برای همه این جوانمردی«فدایت شوم خمینی» را بر روی سینه‌اش خالکوبی کرد.

در همان روزهای اول جنگ از همه جلوتر پا به عرصه گذاشت. آنقدر دلاورانه جنگید که دشمنان برای سرش جایزه تعیین کردند، آنقدر شجاعانه رفت تا کسی به گرد پایش نرسد. شاهرخ پروازی داشت تا بی‌نهایت در 17 آذر 59 و دشت‌های شمال آبادان این پرواز را ثبت کرد. پروازی با جسم و جان. کسی دیگر او را ندید حتی پیکرش پیدا نشد.

در کتاب «شاهرخ، حر انقلاب اسلامی» با اشاره به حضور این شهید در مسابقات کشتی آمده است: بیشتر مسابقه‌ها را با ضربه فنی به پیروزی می‌رسید. قدرت بدنی، قد بلند و دستان کشیده و استفاده صحیح از فنون باعث شد که به مقام قهرمانی دست پیدا کند. در همان سال اول به اردوی تیم ملی دعوت شد و توانست بهترین مقام نایب قهرمانی کشتی فرنگی کشور را کسب کند.

 

شهید شاهرخ ضرغام ملقب به حر انقلاب اسلامی



*هیئت «جوادالائمه(ع)» شاهرخ تنها دسته‌ای بود که عاشورای 57 به خیابان آمد

او عاشق امام حسین(ع) بود. شاهرخ از دوران کودکی علاقه شدیدی به مولا داشت. این محبت قلبی را از مادرش به یادگار گرفته بود. در عاشورای سال 57 ساواک به بسیاری از هیئت‌ها اجازه حرکت در خیابان را نمی‌داد اما با صحبت‌های شاهرخ دسته هیئت «جوادالائمه(ع)» مجوز گرفت.
 
صبح عاشورا دسته حرکت کرد و ظهر هم به حسینیه برگشت. شاهرخ میاندار دسته بود محکم و با دو دست سینه می‌زد. آن روز بود که با صحبت‌های حاج‌آقا تهرانی جرقه‌های نهضت انقلاب اسلامی در ذهن او متجلی شد و تا آنجا پیش رفت که شاهرخ همچون حری برای نهضت انقلاب اسلامی جان‌نثاری کرد.

*شاهرخ ضرغام با حضور در بارگاه امام رضا(ع) راه صحیح را انتخاب و توبه کرد

شاهرخ پس از آن «عاشورای حسینی» به خانه برگشت و به مادرش با جدیت گفت: «آماده شو به مشهد بریم». در بدو ورود به مشهد، شاهرخ زودتر از همه به پابوس امام رضا(ع) رفت و حال خوشی پیدا کرده بود و مرتب می‌گفت «خدا من بد کردم؛ من غلط کردم اما می‌خواهم توبه کنم. خدایا مرا ببخش، یا امام رضا (ع) به دادم برس من عمرم را تباه کردم».

بعد از زیارت 2 روزه مشهد شاهرخ به همراه مادرش به تهران برگشت و همه خلافکاری‌های خود را رها کرد. او واقعاً توبه کرد، توبه‌ای همچون حر در صحنه و کارزار کربلا؛ در همان روزهای انقلاب با ارادت خاصی که به امام خمینی (ره) داشت روی سینه‌اش با خالکوبی نوشت «خمینی فدایت شوم».

شاهرخ با پیوستن به گروه «فدائیان اسلام» و نیروهای کمیته انقلاب اسلامی، شروع جنگ را در آبادان و بهمنشیر تجربه کرد. رشادت‌های شاهرخ و دوستانش تا جایی پیش رفت که عنوان گروه «آدم‌خوارها» را برای خود برگزیدند. 

وی که از همرزمان «سیدمجتبی هاشمی» بود این نام را با مشورت دوستانش به گروه داد:گروه آدم‌خوارها! که بعدها به نام گروه «پیشرو» تغییر نام یافت با رشادت‌های فراوان خود چنان ترسی در دل نیروهای بعثی انداخت آنچنانکه برای سر شاهرخ به عنوان فرمانده این گروه، 11 هزار دینار جایزه تعیین کردند.

شاهرخ ضرغام روزهای آخر حضورش در میان هم‌رزمانش را به گونه‌ای نظاره‌گر بود که می‌دانست لحظات رسیدن به معبود است. او با رشادت‌هایی که در آبادان انجام داد مانع از تهاجم عراقی‌ها شد. شاهرخ با تیر مستقیم عراقی‌ها به شهادت رسیده بود. در حالی که سربازان عراقی در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می‌کردند و بدن بی‌سر و پر از تیر و ترکش و غرق در خون او را در تلویزیون خود نشان دادند. 

آری عراقی‌ها پیکر او را با خود برده بودند و امروز اثری از او نیست. چرا که شاهرخ از خدا خواسته بود او را پاک کند، همه گذشته‌اش را و می‌خواست چیزی از او نماند؛ نه اسم، نه شهرت و قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر اما یاد او زنده است و مزار او به وسعت همه خاک‌های سرزمین ایران است. او مرد میدان عمل و سرباز اسلام و مرید امام (ره) و مطیع بی‌چون و چرای ولایت بود، براستی که وی تا ابد در ذهن‌ها زنده است.

 ویژه‌نامه محرم و صفر خبرگزاری فارس

نوشته شده در یکشنبه 1390/09/13ساعت 11:31 توسط منتظر | |

بابای خوبم و نازنینم! سلام.
خوشحالم که دوباره می‌بینمت. تو همیشه توی قاب کهنه نشسته‌ای و به من می‌خندی؛ پس بابا! کی بیرون می‌آیی، کی؟! 

تو خیلی قشنگی و من تو را از همه کس بیشتر دوست دارم.

اتاق کمی تاریک است؛ اما من از تاریکی نمی‌ترسم؛ چون تو کنار من هستی. بابا، یادته این جا؟! این جا اتاقی است که تو همیشه آن گوشه‌اش می‌نشستی و من را در بغلت می‌گرفتی. زیر آن طاقچه کتاب ها، کنار میز. و بعد از بغلت زمین می‌گذاشتی و یک قلم و کاغذ دستم می‌دادی و می‌گفتی: 

«مریم جان! نقاشی کن.» 

و بعد من با خوشحالی شروع می‌کردم به نقاشی و خط خطی کردن کاغذ، یادته بابا؟! بابا؟! از وقتی که تو رفتی، دیگر کسی به من نقاشی یاد نمی‌ده.
بابا! از این که قاب عکس قشنگ را با اشکهایم خیس کردم، معذرت می‌خواهم. راستی از گریه کردن برای تو خوشم می‌آید. بابا! کاش می‌بودی و می‌دیدی که قاب چوبی عکست چطور اشکهایم را می‌خورد. بابا هیچ‌کس این جا نیست، می‌توانیم خوب با هم حرف بزنیم. مامان رفته خانه اکرم خانم گلابپاش بگیرد. به من هم گفته ساکت توی این اتاق بنشینم و با اسباب‌‌بازی‌هایم بازی کنم تا او بازگردد. اما، مامان نمی‌داند که من تو را بیشتر از تمام اسباب‌بازیهایم که برایم خریدی، دوست دارم؛ حتی بیشتر از عروسکم. من و عروسکم هر شب خواب ترا می‌بینیم. بابا! من تو را هر شب توی ماه می‌بینم، تو به من می‌خندی. من مامان را دوست ندارم؛ چون نمی‌گذارد ترا ببینم. نمی‌گذارد روی عکست دست بشکم و نازت کنم. مامان عکست را قایم کرده بود؛ اما من خیلی گشتم تا عکست را پیدا کردم.
مامان دروغ می‌گوید. عمه و دایی و خاله هم دروغگو هستند. به من گفتند: «وقتی برفها آب شوند، بابات می‌آید. وقتی درختهای سیب شکوفه بدهند، بابات می‌آید. وقتی هوا گرم بشود و آسمان صاف و آبی شود، بابات با هواپیمایش می‌آید. تو را می‌برد توی آسمان. تو را می‌برد تا از آن بالا آمریکا را بکشی.»

مامان خودش قایمکی برایت گریه می‌کند؛ اما نمی‌گذارد من گریه کنم. نمی‌گذارد بگویم: «بابام کجا رفته؟» همه‌اش می‌گوید:‌ «بابات بهار که شود، می‌آید و مثل هر سال، به تو عیدی می‌دهد. برایت لباس نو می‌خرد. به عید دیدنی و گردش می‌بردت.» بابا! امشب، شب سال تحویله. مامان خیلی دیر کرده، نمی‌دانم تا به حال چرا برنگشته. اما خدا کند دیرتر بیاید.
بابا کی می‌آیی که دوباره شب ها برایم قصه بگویی؟ مامان هم شبها برایم قصه می‌گوید. اما قصه‌هایش مثل داستانهایی که تو می‌گفتی، خوب نیست. بابا! از همه پرسیدم که بابام کی می‌آید؟ هرکس چیزی گفت. بابا بزرگ گفت: «بابات وقتی می‌آید که باغچه‌هایمان سبز بشوند.» بی‌بی گفت: «بابا وقتی می‌آید که غم ها و غصه‌ها تمام شوند.» عذرا خانم گفت: «بابات موقع تمام شدن سرما می‌آید.» آخر بابا جان! بهار کی می‌آید؟ بهار چه شکلی است؟ بابا اگر بدانم بهار چیست؟ چه شکلی است، هرچه اسباب‌بازی دارم، به او می‌دهم و می‌گویم برو به بابام بگو که بهار آمده، غم ها و غصه‌ها تمام شده، هوا گرم شده و باغچه‌ها سبز شده‌اند و درخت سیب‌مان شکوفه داده. آسمان صاف شده و برفها آب شده‌اند. بابا! بیا به خانه!

بابا! هر وقت می‌رویم بازار، بچه‌های کوچک را می‌بینم که دست بابا و مامانشان را گرفته‌اند و می‌خندند و خوشحالند. کاش تو هم می‌آمدی و دست مرا می‌گرفتی و با مامان می‌رفتیم پارک، بازار، همه‌جا. 

بابا! هر روز به آسمان نگاه می‌کنم که با هواپیمایت از راه برسی. هر روز به درخت سیب‌مان و باغچه خشکمان زُل می‌زنم. هوا آفتابی می‌شود، ولی تو با هواپیمایت نمی‌آیی. درختمان هم‌همین‌طور خشک است و هنوز شاخه‌هایش لختند. باغچه‌مان هم سبز نشده. آخر این بهار کی می‌آید؟!

راستی بابا! نمی‌دانم چرا آقای پستچی برایمان دیگر نامه نمی‌آورد. هر وقت می‌آورد، می‌بردم به مامان می‌دادمش تا بلند بلند برایم بخواند، تا ببینم برایمان چه نوشتی. بابا! چند وقت است که همسایه‌ها، قوم و خویش‌ها، همه به من زیاد محبت می‌کنند، و دست به سرم می‌کشند. نمی‌دانم برای چه؟! بابا! یادته آن روز که می‌رفتی جبهه، درخت سیب‌مان همه میوه داده بود؟!
یادته یک سیب برایت کندم که ببری تو جبهه بخوری تا گرسنه نمانی؟!

یادته بابا تو گفتی: «زود دشمن را از بین می‌برم و بازمی‌گردم؟!» اما چرا این قدر دیر کردی؟!

خیلی خوابم می‌آید، اما نمی‌خواهم بخوابم. می‌خواهم باز هم بنشینم و با تو حرف بزنم؛ اما تو چرا اصلاً حرف نمی‌زنی؟ تو همیشه می‌خندی.
راستش از خنده‌ات خیلی خوشم می‌آید. دیگر نمی‌توانم بیدار بمانم. بابا! امشب که سال تحویل می‌شود، بغلت می‌کنم و با هم می‌خوابیم؛ مثل آن وقت ها...


مریم در حالی که با دستهای کوچکش عکس پدر را در بغل می‌فشرد، به خواب ‌رفت.
خوابی خوش، خوابی کودکانه در دنیای کوچک و بی‌غم کودکی. اما غم از دست دادن پدر، غمی کوچک نیست؛ شاید انسانهایی خیلی بزرگتر از مریم را هم از پا درآورد. معصومه خانم اتاقها را یکی یکی می‌گشت تا مریم را پیدا کند. تا این که وقتی در اتاق کناری را باز کرد، دختر کوچکش را دید که قاب عکس پدرش را در بغل گرفته و به خواب رفته. 
معصومه خانم در حالی که گریه می‌کرد، عکس را برداشت و روی قاب را که خیس بود، با گوشه چادرش پاک کرد و آن را سرجایش گذاشت.
بعد مریم را در بغل گرفته و سرجایش خواباند. و در آن شب سال نو، آن مادر و کودک داغ دیده، با چشمهایی اشکبار، به خواب رفتند.
شاید خواب عزیز از دست رفته و لاله پژمرده خود را در لاله‌زاران ببینند.
+

نوشته شده در شنبه 1390/09/12ساعت 11:2 توسط منتظر | |

هر کس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند.



اگر چه خواندن داستان را سودی نیست، اگر دل کربلایی نباشد.

از باب استعاره نیست اگر عاشورا را قلب تاریخ گفته اند.

زمان هر سال در محرم تجدید می شود و حیات انسان هر بار در سیدالشهدا(علیه السلام) حب حسین (علیه السلام) سرالاسرار شهداست. فاین تذهبون؟

سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی

نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/02ساعت 11:37 توسط منتظر | |

می گفت امسال محرم کجا هیئت بریم؟

گفتم : فقط دعا کن به محرم امسال برسیم...

نوشته شده در شنبه 1390/08/28ساعت 0:59 توسط منتظر | |

بیست و یکی دوسالش بیشتر نیست‌،هفت هشت سال پیش رفت خارج برای ادامه درس

پدرش می گفت بعد از دوسالی میاد ایران

اما حیف طفلکی ... الان اونجا زمستونه،اینجا هم که میاد زمستونه

...

با خودم گفتم ای کاش زودتر به فکر بودید...الان زمستان فرهنگ غرب تمام شخصیت و وجود او را به زیر بهمن برده...

نوشته شده در جمعه 1390/08/27ساعت 22:22 توسط منتظر | |

آسمان که گریه می‌کند،
انگار تو هم دلت می‌خواهد که ابر شوی و بباری…
بباری و پاک کنی، زنگار دل سیاهت را.

 و وای بر آنی که آسمان دلش ابری نمی‌شود!
تا ببارد و بشوید؛
ببارد و پاک کند؛
ببارد و سبک شود،
همچون نسیم با طراوت لحظات پس از باران.

 خدایا،
دلهایمان را بارانی کن…

نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/18ساعت 12:51 توسط منتظر | |

حاجی ها کم کم دارند به سرزمین وحی می روند...

ولی دل خیلی ها جای دیگر است...

و خیلی ها منتظر آمدن یک "ماه نو" هستند...

همانی که شهید سید مرتضی آوینی می گفت حیات انسان هر بار در شهید آن "ماه نو" است...

آره!

من منتظر محرم هستم... 

نوشته شده در سه شنبه 1390/07/19ساعت 23:38 توسط منتظر | |

همه گفتند که جانبازان برای دیدارش آمده اند…
چه شکوهی…
چه عظمتی…
چه معنویتی…
چقدر زیبا…

 

نگفت کسی اما، که او خودش عمریست جانباز است…
کسی نگفت جانبازان به دیدار دستش آمده بودند …

 

این واقعه اما، اصلا برایم غریب نبود!!!
آشنا بودم از مدتها قبل…
طوری نیست سرورم،
مولای من،
دیدار دستان عباس هم کسی نرفت…

 

خوب می‌گفت:
دستت اما حکایتی دارد؛
رحم الله عمی العباس… 
+

نوشته شده در یکشنبه 1390/07/10ساعت 21:25 توسط منتظر | |

اگر تخمه کدو را بشکنی و مغزش را بکاری سبز نمی‌شود. 

پوستش را هم بکاری سبز نمی‌شود. 

مغز و پوست باید با هم باشد. 

هم دل، هم عمل

نوشته شده در یکشنبه 1390/06/27ساعت 11:14 توسط منتظر | |

کاش به اندازه ای که منتظر نتایج کنکور ، نمره های درس ها ، آمدن گواهینامه و ... بودیم

منتظر امام زمانمان بودیم...

نوشته شده در دوشنبه 1390/06/21ساعت 11:21 توسط منتظر | |

الهی و ربی من لی غیرک

خدایا...

خیلی وقت ها یادم میره که من بنده تو هستم و تو خدای من

حالا این هیچ...

موقع سوال برزخ یادم برود چه کنم؟

نوشته شده در یکشنبه 1390/05/30ساعت 1:13 توسط منتظر | |

عاشقی را پرسیدند: زندگی چند بخش است؟

گفت: دو بخش؛ کودکی و پیری.

گفتند: پس جوانی چه؟ گفت: فدای حسین (ع)

نوشته شده در دوشنبه 1390/05/17ساعت 14:39 توسط منتظر | |

اپیزود اول: کاباره

صبح یکی از روزها با هم به «کاباره پل کارون» رفتیم. به محض ورود، نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش!؟ در ظاهر، زن بسیار باحیایی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود. شاهرخ جلوی میز رفت و گفت: همشیره تا حالا ندیده بودمت، تازه اومدی اینجا!؟ زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز او مدم. شاهرخ دوباره با تعجب پرسید : تو اصلاً بیافت به این جور کارها و این جور جاها نمی خوره، اسمت چیه؟ قبلاً چیکاره بودی؟

حر جنگ؛ از کاباره تا جبهه /تصویر‬

زن در حالی که سرش رو بالا نمی‌گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ، حسابی به رگ غیرتش برخورده بود، دندان‌هایش را به هم فشار می‌داد، رگ گردنش زده بود بیرون، بعد دستش رو مشت کرد و محکم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت: ای لعنت بر این مملکت کوفتی!!

بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، همین طور که از در بیرون می‌رفت رو کرد به ناصر جهود (صاحب کاباره) و گفت: زود بر می‌گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش رو سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شد و حرکت کردند. مدتی از این ماجرا گذشت. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم. بعد از سلام و علیک، بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون مهین خانم چی شد؟

اول درست جواب نمی‌داد. اما وقتی اصرار کردم گفت: دلم خیلی براشون سوخت، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه به خاطر اجاره، اثاث‌ها رو بیرون ریخته بود. من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوایی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه‌ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو می دم!!

اپیزود دوم: انقلاب

هر شب در تهران تظاهرات بود. اعتصابات و درگیری‌ها همه چیز را به هم ریخته بود. از مشهد که برگشتیم. شاهرخ برای نماز جماعت رفت مسجد. خیلی تعجب کردم. فردا شب هم برای نماز مسجد رفت. با چند تا از بچه‌های انقلابی آنجا آشنا شده بود. در همه تظاهرات‌ها شرکت می‌کرد. حضور شاهرخ با آن قد و هیکل، قوت قلبی برای دوستانش بود.

البته شاهرخ از قبل هم میانه خوبی با شاه و درباری‌ها نداشت. بارها دیده بودم که به شاه و خاندان سلطنت فحش می‌دهد.

ارادت شاهرخ به امام تا آنجا رسید که در همان ایام قبل از انقلاب سینه‌اش را خال‌کوبی کرده بود. روی آن هم نوشته بود: خمینی، فدایت شوم.

اپیزود سوم: جنگ

دومین روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه‌ها در هتل کاروان‌سرا بودم، پسرکی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود. مثل فرزندی که همواره با پدر است.

تعجب من از رفتار آن‌ها وقتی بیشتر شد که گفتند:این پسر، رضا فرزند شاهرخ است!! اما من که برادرش بودم خبر نداشتم. عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه‌ای تنها نشسته. رفتم و در کنارش نشستم. بی مقدمه و با تعجب گفتم: این آقا رضا پسر شماست!؟

خندید و گفت: نه، مادرش اون رو به من سپرده. گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش. گفتم مادرش دیگه کیه؟ گفت:مهین همون خانمی که تو کاباره بود. آخرین باری که براش خرجی بردم گفت: رضا خیلی دوست داره بره جبهه. من هم آوردمش اینجا.

ماجرای مهین را می‌دانستم، برای همین دیگر حرفی نزدم...

حر جنگ؛ از کاباره تا جبهه /تصویر‬

اپیزود آخر

نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم.

آقا سید (شهید سید مجتبی هاشمی- جانشین جنگ‌های نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت. اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟

بچه‌ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد، سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می‌فهمیدم.

کسی باور نمی‌کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه‌ها بلند بلند گریه می‌کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی‌ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود.

سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می‌کردند. گوینده عراق هم می‌گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم!

اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم. او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته‌اش را. می‌خواست چیزی از او نماند. نه اسم، نه شهرت، نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان، بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاک‌های سرزمین ایران است.+

اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم. او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند . همه گذشته‌اش را. می‌خواست چیزی از او نماند. نه اسم، نه شهرت، نه قبر و مزار و نه...

پی نوشت:کتاب زندگی شاهرخ ضرغام

شاهرخ ، حر انقلاب اسلامی

نوشته شده در دوشنبه 1390/05/10ساعت 20:0 توسط منتظر | |

به نام خدای مهدی (عج)فاطمه(س)

او که نباید جمعه ای بیاید ...

بلکه ما باید به سوی او برویم... ما باید کاری بکنیم...

به انتظار نشستن کاری را حل نمی کند،آقا یار می خواهد...

فقط ۳۱۳ عدد،فقط

آیا ۳۱۳ مرد هنوز آماده نیستند

بیایید در این نیمه شعبان دیگر،به مناسبت تولد مهدی (عج) زهرا (س) عهدی ببندیم برای ایستادن برای انتظار او نه نشستن...


پی نوشت:یک سالگی این وبلاگ مبارک باد.به همین مناسبت مراسم جشن با پذیرایی شربت و شیرینی در قسمت نظرات برگزار می شود... تشریف بیاورید.

نوشته شده در یکشنبه 1390/04/26ساعت 3:13 توسط منتظر | |

توی قصابی بودم که پیرزنی آمد تو و یک گوشه ایستاد … یک آقای خوش تیپی هم آمد تو گفت : ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم …
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش … همینجور که داشت کارش را می کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی میخوای ننه ؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: همینه گوشت بده ننه !
قصاب یک نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پونصد تومن فَقَط اشغال گوشت میشه ننه … بدم؟! پیرزن کمی فکر کرد و گفت: بده ننه!
قصاب آشغال گوشت های اون جوان را می کند ومی گذاشت برای پیرزن ... جوانی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی می کرد گفت: اینارو واسه سگت میخوای مادر؟! پیرزن نگاهی به جوان کرد گفت: سگ؟!! جوان گفت: اره … سگ من این فیله هارو هم با ناز می خوره … سگ شما چجوری اینارو می خوره؟!
پیرزن گفت: میخوره دیگه ننه … شکم گشنه سنگم میخوره … جوان گفت: نژادش چیه مادر؟! پیرزنه گفت: بهش میگن توله سگ دوپا ننه …ایناره برای بچه هام میخوام ابگوشت بار بذارم ! جوونه رنگش عوض شد … چند تیکه بزرگ از گوشتهای فیله رو برداشت گذاشت روی آشغال گوشتهای پیرزن … پیرزن بهش گفت: تو مگه ایناره برای سگت نگرفته بودی؟! جوان با شرمندگی گفت: چرا ! پیرزن گفت: ما غذای سگ نمیخوریم ننه … بعد فیله ها رو گذاشت آن طرف و اشغال گوشتهایش را برداشت و رفت !
قصاب هم شروع کرد به وراجی که: خوبی به این جماعت نیومده آقا … و از این چرندیات ... و من همینطور مات مانده بودم ...
بهتر است روی پای خود بمیری تا روی زانو‌هایت زندگی کنی!

+

نوشته شده در دوشنبه 1390/04/20ساعت 13:11 توسط منتظر | |

تاکید بر سخن مرحوم قاضی بر اهتمام به نماز اول وقت

دانلود کلیپ تصویری

نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/16ساعت 12:37 توسط منتظر | |

به پسرم دروغ نگویید … به پسرم نگویید من به سفر رفته ام … نگویید من از سفر باز خواهم گشت … نگویید زیباترین هدیه را به ارمغان خواهم آورد … به پسرم واقعیت را بگویید … بگویید به خاطر آزادی تو پریشان شده است … بگویید موشکهای دشمن انگشتان پدرت را در سومار، دستهای پدرت را در میمک، پاهای پدرت را در موسیان، سینه پدرت را در شلمچه، چشمهای پدرت را در هویزه، حنجره پدرت را در ارتفاعات الله اکبر و هزاران خمپاره دشمن سینه پدرت را نشانه رفته اند در تمام مرزهای غرب و جنوب. اما هنوز ایمان پدرت در تمامی جبهه ها می جنگد … به پسرم واقعیت را بگویید … بگذارید قلب کوچک پسرم تَرَک بردارد و نفرت همیشه ای از استعمار در آن بجوشد. بگذارید پسرم بداند که چرا عکس پدرش را بزرگ کرده اند، چرا مادر دیگر هرگز نخواهد خندید، چرا گونه های مادر بزرگش همیشه خیس است، چرا پدر بزرگش همیشه عصا بدست گرفته، چرا عموهایش محبتی بیش از پیش به او دارند و چرا پدرش به خانه بر نمی گردد؟

خون پدرت را در رودخانه بهمن شیر و قلب پدرت را در خونین شهر پرپر کرده اند … بگذارید پسرم بجای توپ بازی، نارنجک را بیاموزد به جای ترانه، فریاد را بیاموزد و به جای جغرافیای جهان، تاریخ جهانخواران را بیاموزد. هر روز فانسقه پدرش را ببندد هر روز پوتین پدرش را امتحان کند هر روز اسلحه پدرش را روغن کاری کند هر روز با قمقمه پدرش آب خورد … به پسرم دروغ نگویید … نمی خواهم آزادی پسرم قربانی نیرنگ جهانخواران باشد … به پسرم واقعیت را بگویید می خواهم پسرم دشمن را بشناسد. استعمار را بشناسد … به پسرم بگویید من «شهید» شده ام … بگذارید پسرم تنها به دریای خون شهیدان هویزه بیندیشد …

نوشته شده در جمعه 1390/04/10ساعت 10:57 توسط منتظر | |

مبارز نوشت:

وقتی مشکی مد باشه خوبه
وقتی رنگ مانتو شلوار باشه خوبه
وقتی رنگ عشقه خوبه!
وقتی رنگ کت و شلوار باشه با کلاسه!
وقتی لباس های شب تو مهمونی ها مشکی باشه باکلاسه!
اما


وقتی رنگ چادر من مشکی شد
بد شد!
افسردگی می آورد!
دنبال حدیث و روایت می گردند
که رنگ مشکی مکروهه!
مشکی تا جایی که برای لباس های شما بود خوب بود و باکلاس به ما که رسید بد شد
من و متهم می کنید به افسردگی به دل مردگی
و من توی زندگی دنباله لحظه ای هستم که افسردگی گرفتم به حکم شما!
چرا حجاب را مساوی با افسردگی می دانید!
دوست دارم چادر مد شود
مشکی رنگ عشق باشد
عشق به خدا بدون افسردگی!قشنگه

نوشته شده در شنبه 1390/04/04ساعت 22:31 توسط منتظر | |

خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم.


خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.


خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است


خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟


خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!


خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم


خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد

خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد


خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!


خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو
نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد


ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟

خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...

...و همه حرف در همین است که...

بنده ی من ،تو ،به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری!

نوشته شده در سه شنبه 1390/03/31ساعت 18:27 توسط منتظر | |

ای حیات با تو وداع می کنم با همه زیباییهایت ، با همه مظاهر جلال و جبروت ، با همه کوهها و آسمانها و دریاها و صحراها ، با همه وجود وداع می کنم . با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم... ای پاهای من سریع وتوانا باشید ، ای دستهای من قوی ودقیق باشید ، ای چشمان من تیزبین وهوشیار باشید ، ای قلب من ، این لحظات آخرین را تحمل کن ، ای نفس ، مرا ضعیف وذلیل مگذار ، چند لحظه بیشتر با قدرت واراده صبور وتوانا باش. به شما قول می دهم که چند لحظه دیگر همه شما در استراحتی عمیق وابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید وتلافی این عمر خسته کننده واین لحظات سخت و سنگین را دریافت کنید. چند لحظه دیگر به آرامش خواهید رسید،آرامشی ابدی.دیگر شما را زحمت نخواهم داد.دیگر شب و روز استثمارتان نخواهم کرد. دیگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد.دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهید زد. از گرسنگی و گرما و سرما شکوه نخواهید کرد. و برای همیشه در بستر نرم خاک، آرام و آسوده خواهید بود. اما این لحظات حساس ،لحظات وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد. خدایا! وجودم اشک شده ، همه وجودم از اشک می جوشد ، می لرزد ، می سوزد و خاکستر می شود. اشک شده ام و دیگر هیچ ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک ریخته شوم واز وجود اشکم غنچه ای بشکفد که نسیم عشق و عرفان وفداکاری از آن سرچشمه بگیرد . خدایا تو را شکر می کنم که باب شهادت را به روی بندگان خالصت گشوده ای تا هنگامی که همه راهها بسته است و هیچ راهی جز ذلت و خفت و نکبت باقی نمانده است می توان دست به این باب شهادت زد و پیروزمند و پر افتخار به وصل خدائی رسید.

نوشته شده در سه شنبه 1390/03/31ساعت 18:14 توسط منتظر | |

دنیا را یکبار نگاه کن
آخرت را چند بار
و صاحبخانه را همیشه...

مرحوم اسماعیل دولابی

نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/25ساعت 19:9 توسط منتظر | |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
Design By : Night Melody